سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روزگار غریبی است نازنین

امام رضا(ع)



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 1:7 عصر روز پنج شنبه 89/11/14
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


امیدم

همیشه تو زندگی یه حس خاصی نسبت به امام رضا (ع) و مرقد و گنبد و بارگاهش داشتم..

همیشه تو لحظات حساس زندگی قلبم به سمت امام و فرزندش حضرت جواد (ع) متمایل میشه..

خیلی برام دوست داشتنیه...دیوونشم.....دوستش دارم دوستش دارم..

امیدمه امیدمه دیوونشم....

ای شمس الشموس از راه دور با دلی نزدیک صلوات خاصه ات نثارت...

امامم



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 1:3 عصر روز پنج شنبه 89/11/14
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


del



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 9:24 عصر روز چهارشنبه 89/10/22
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

این خیلی بده که بعضی وقتها ....سرنوشت اون جوری که می خوای رقم نمی خوره....

و یهو به یادت می آد که کاش می شد سرنوشت را از سر...نوشت...
کاش اونهایی که نسبت بهشون حس خاصی داری باورت کنند....

کاش مهربونی ها اینقدر دست نیافتنی نبود....

کاش آسمون دل همه ستاره بارون بود....

کاش تنها نبودم ...کاش تنها نبودم...کاش تنها نبودم..........................

tanha



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 9:11 عصر روز چهارشنبه 89/10/22
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


jade eshgh

بعضی وقتها....بعضی چیزها.....آدمو یاد خاطره هاش میندازه.....

خاطره هایی که بعض وقتها مثل یه آبنبات شیرین.....و بعضی وقتها هم مثل یه فنجون قهوه تلخ تلخند....
اما این خاطره ها همیشه در گذر جاده های بی تفاوتی از کنار ما می گذرند ..

این ما هستیم ....من و تو......که باید به یادمون بیاریم .....که ای وای اون غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود......

همین که به یادت آووردی ........  یهو یه نیمه گمشده خودشو بهت می رسونه و باهات همسفر میشه......

دعا کن هیچوقت سفرت بی همسفر نباشه.....



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 2:29 عصر روز جمعه 89/10/17
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


سلام سلام یلداتون مبارک.البته با یاد امام حسین (ع)
امشب تولده تولد خاله جونم خاله جونم بااینکه از تو دورم اما دوستت دارم و می بوسمت تولدت مبارک کوچولو.
اینم کادوی تولدت



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 8:21 عصر روز سه شنبه 89/9/30
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


قصه انتظار قصه شب است و شمع و شاپرک.شب حکم می راند،شمع دل می فروزد،شاپرک دل شکسته می گردد،شاپرک بی قراراست،دمی نمی آساید قلبش به آهنگ  پریشانی می تپد،پر می زند،دورشمع می گردد.بالهای زیبایش بر آتش شمع سجده می برد،شب افروزشعله اش را به لرزه درمی آوردو لرزش شعله شمع دل شاپرک را می برد.شاپرک به آتیه می اندیشد،به آن هنگامه که شمع خود  سوزانده وفنا گشته وشب هنوز باقی است. به راستی چقدر دل ِشب انتظارتاریکست !چرادلش به ناله عاشقان مست نمی گردد؟چرانوای بی منتهای دلدادگان دیوانه اش نمی کند؟ ! چرازمزمه های تنهایی بی کسان چشمان کم سویش را روشنی نمی بخشد؟! شب را چه شده است؛ بیدار نمی شود. خواب غفلت و بی خبری را چه هنگام فرصت پایان میسر می گردد؟پس تو همچنان انتظار بکش ! وبه سنت شب و شمع و شاپرک شیدا باش امّا بیش از عشق دوست بدار همانگونه که آن دوست فرمود: دوست داشتن از عشق برتر است، عشق یک جوشش کوراست و پیوندی از سر نابینایی امّا دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:21 صبح روز شنبه 89/5/2
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

محرمانه

مهدی!مهدیا!صدامو می شنوی؟می شنوی؟منم ،بنده بیچاره خدا.نمی دونم نامه هام به دستت می رسه یا نه!.نمی دونم اونها رو می خونی یا نه!دیشب که دوباره دلم پر زده بود سمت جمکران بیقرار ِبیقرار شده بودم.با خودم فکر می کردم چه زیباست که تو به این مسجد سر می زنی و چه غم انگیزه برای ما که تو هستی و ما نمی تونیم حتی برای یه لحظه ببینیمت.چند ساله دارم بهت نامه می نویسم ولی تو..ولی تو یه بار هم جوابمو ندادی.اینقدر نامه هامو به آدرس های مختلف پست کردم که دیگه همشونو با هم قاطی کردم.نامه...از زمین به آسمون.از خونه به عرفات. از خونه به جمکران.از خونه به کعبه ...نامه ،نامه،نامه.چقدر تمنا کردم و اجابتی نشنیدم!مهدی،آخه تا کی؟تا کی باید چشم به راهت باشیم که بیای و به دیوار کعبه تکیه کنی.... 



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:0 صبح روز شنبه 89/5/2
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

در یکی از روزهای تیرماه 83،دعوت نامه 30 تا دختر دبیرستانی از روستایی در بخش پارس آباد اردبیل به

خواست خدا امضا شده بود.آقا امام رضا(ع) به اذن خدا این دانش آموزها رو طلبیده بود و دعوتشون کرده

  بود.بین این دانش آموزها دختری   نوزده ساله به نام زهرا که کورمادرزاد بود ،حضور داشت. این

دخترخانمها از روستا که را ه می افتند با هم دیگه عهد می بندند که از امام هیچی نخوان غیر از شفای زهرا.

  تصمیم گرفته بودند همه دعا کنند زهرا برای اولین بار بعد از 19 سال بتونه ببینه.

توی راه هم همش آرزو می کردند کاش وقتی برمی گردند چشمهای خوشگل زهرا بینا شده باشه.

جالب این بود که اردوی این بچه دبیرستانی ها با ایام شهادت  یکدانه رسول(ص) ،حضرت یاس  فاطمه زهرا مصادف بود.

دوستان زهرا می گفتند:همه با هم در مجالس عزاداری ایام فاطمیه شرکت می کردیم

  و بعد از خوندن نمازهای یومیه زهرا رو می بردیم کنار پنجره فولاد ،زیارت عاشورا می خوندیم و فقط می گفتیم

                                         آقا نیگاش کن.....................آقا نیگاش کن

  تنها و تنها همین حرف ورد زبونمون بود.دوازدهم تیرماه سال هشتاد و سه روز،روز شهادت بی بی دو عالم،

ساعت شش صبح قرار بود بعد از زیارت برای حرکت به سمت اردبیل از حرم خارج بشیم.

تا ساعت چهار و بیست و چهار دقیقه هنوز چشمهای زهرا باز نشده بود.

بچه ها می گفتن رو کردیم به آقا و گفتیم:

                                      آقا نیگاش نمی کنی.................شفاش نمی دی

  ما سی تا دختر تو این پنج شش روزی که از حرکتمون گذشته همش دعا کردیم ،

فقط یه چیز ازت خواستیم همه خواسته هامونو کنار گذاشتیم

فقط و فقط ازتمنا کردیم یه چیزی بهمون بدی، اون هم هیچی! نمی خوای جواب ما رو بدی

                                       نمی خوای.............نمی خوای شفاش بدی.......

  پس چه جوریه می گن کرامت داری ،مریض ها رو خوب می کنی،گره ها رو باز می کنی. خادم هات چی

می گن؟!می خوان بازار گرمی کنن ؟؟؟؟؟؟؟؟

ما دو هزار کیلومت راه نیومده بودیم که دست خالی برگردیم.

ما هم می ریم رو تابلو اعلانات مدرسه می نویسیم دیگه کسی مشهد نره،امام رضا (ع)شفا نمی ده،

همین طور که دخترخانمها داشتن گلایه می کردن

یهو زهرا رو به بغل دستی اش میکنه(رو به ایوون طلا تو صحن انقلاب)میگه: می بینی؟

دوستش میگه:مگه تو دیدی؟چی می بینی؟

 میگه:دو تا فرشته می بینم،دارن بال می زنن،یه آقایی هم وسطشون ایستاده ،فکر کنم اما رضاست.

  ناگهان بچه ها فریاد می کشن صدای صلوات بلند میشه.

آقای عبدلی از خدام حرم به اتفاق چند خادم خانم و آقا زهرا رو به دفتر آگاهی می برن.

دخترهایی که همسفر زهرا بودن سرشونو می زدن به دیوار و می گفتن: آقا ما غلط کردیم، ما عجله کردیم تحمل نکردیم،شما رئوفی،شما آقایی،کریمی، بزرگواری ما رو ببخش

  آقای عبدلی چوب مخصوص نظافت خادم ها رو جلوی زهرا می گیرن و بهش میگن:این چیه ؟

زهرا میگه:نمی دونم اولین باره دارم می بینمش.

آقای عبدلی میگه:چه رنگیه؟

من شنیدم قرمز و سرخ و آبی اما تا حالا ندیدم،می دونم اینها با همدیگه فرق می کنه اما نمی دونم چه رنگیه.

  آقای عبدلی دستشو بالا می بره و میگه:این چیه؟

-  این دست شماست.

سه تا انگشتشو بالا نگه می داره و دو تاشو پایین و میگه این چند تاست؟

-   سه تا

  شماره خونه زهرا رو ازش می گیرن .....045272 یه خانمی جواب می دن.آقای عبدلی بهشون می گن:مادر دخترت کجاست؟

مادرش میگه:زهرای کورمادرزادمو میگی؟رفته اما م رضا شفاشو بگیره.

  آقای عبدلی میگن من خادم حرمم بیا باهاش صحبت کن که امام رضا(ع) حاجتتو داده و دخترت رو شفا داده

               شفا د اده......................شفا داده.........

  



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:28 صبح روز پنج شنبه 86/9/15
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


mah

خورشید در آستانه نیستی،

بشارت دمیدن غروب بر دلدادگان هستی،

دیوانگی شفق گونه آسمان،

اجازه حضور ستاره

و من وتو یک ماه پاره...

سوار بر اسب سپید بی قراری،

کمند عشق بر یال طلایی سمند ،حلقه کرده بودیم،من می تازاندم و تو،تو می راندی و من،

سمند،اسیر کمند مستی مان،مست تر رم کرده بود می رفت و می رفت،می تاخت و می تاخت...

ومن زنجیر شده بر زنجیره کالبد تو ،

عاشقانه به بوییدنت،

عارفانه به بوسیدنت،

مستی می کردم،

و تو بی خبر از من،

غرق شده در سرّ چمن،

به بوییدن گلهای سبزه زار،

فریاد برمی آوردی تشنه وار،

که چه معطر،چه معطر،چه خوشبویند این گلها!

چه شمیم دلنوازی بود برای تو،

و تو چه عطر دل انگیزی بودی برای من،

آنقدر رفتیم ورفتیم تا...

تا مرز زمین و آسمان،

تا لحظه مرگ مهر ،

تادم تولد ستاره

وآنجا تو برایم مهر رامعنا کردی

و من یافتم که همه معنای مهر در نیستی آن است،

چرا که به هنگامه نیستی قسم یاد می کنی بر هست بودنش،

چرا که دوری اش دیوانه ات می کند،

آنچنان که سوگند پراکنی بر آن که او هست،هست هست،

به یقین هست،باید باشد،باید باشد تا من و تو باشیم،

که اگر خورشید نباشدگستره ای نمی ماند تا ما بر عرصه آن محبت بیفکنیم،

پس این مهر ،این خورشید نمی رود ،خورشید می ماند،مهر می تابد،امّا به لحظاتی خاموش می گردد به عشق ستاره ،

تا چشمک ستاره  جان تازه ای باشد بر بودن مهر نازدانه و امِا یادت هست آن شب را...؟

من وتو ویک ستاره....

chashm



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 2:29 صبح روز سه شنبه 86/3/29
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


   1   2   3   4   5   >>   >
Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo