راستي مي دوني چرا اسم اين قسمتو گذاشتم نامه اي از زمين به آسمان؟آخه ميدوني عزيزم،راستش يه کم برام سخته که بگم ،راستش اون وقتا که تو بودي و من پنج،شش سالم بيشتر نبود وقتي که شما رو از تلويزيون مي ديدم که برا هزار تا عاشقت دست تکون مي دي و براشون صحبت مي کني و اونا هم غزل غزل گريه مي کنند و بيقرار ميشن با خودم مي گفتم اي کاش من هم اونجا بودم،مي گفتم کاش من پسر بودم ،بزرگ بودم،اون وقت مي رفتم پيش امام و بهش مي گفتم خودت امضا بزن پاي رضايت نامه من برا رفتن به جبهه.اين آرزويي بود که مي دونستم غير از خواب جاي ديگه اي نمي تونم بهش برسم.همون وقتا تصميم گرفتم به شما نامه بنويسم اما چون نوشتن بلد نبودم فقط تو ذهنم اونها رو نوشتم تا بعدها رو کاغذ بيارمنامه هايي که از زمين نوشته شده بود به قصد آسمون،آخه فقط شما رو تو آسمونها مي ديدم نوشتم به اميد روزي که برم کلاس اول.من رفتم کلاس اول اما با رفتن من تو هم واقعأ به آسمون ها رفتي.
امام خوبم سلام.خيلي دلم برات تنگ شده.دوست دارم ببينمت،دوست دارم سرم رو بذارم روي زانوهات و از همه آنچه که قلبمو به درد آورده فرياد کنم.دوست دارم غزل غزل گريه کنم تا قصيده آرام بخش تو را بشنوم.دوست دارم مثنوي درد سر بدم و به دل بيقرارم آرامش بدم.امام من کجايي؟از بابا شنيدم که اون وقتا همين که مشکلي پيش مي اومد فقط يه نفس بود که مشکل گشا بود و اون چيزي نبود جز نفس الهي شما.پس امروز هم کمکمون کن تا به دنيا ثابت کنيم که بهترينيم.
نسل بدر به شب قدر در ميعادگاهي به نام طور به رهبري عيسي صفتي،دمي مسيحايي يافتند.نازدانه هاي رسول نام گرفتند و به ياري رهبرشان بر گلبرگ هاي آتشين شقايق بوسه اي بي بديل نثار کردند. و آن گل صحرايي به حريرين جان زيبايش قسم خورد بر پاکي مقتداي ايشان.او که عيسايي بود موسوي در ره آيين احمدي.
رب دهرين شوروشهودي دروجود روح الله نهاده بود که کلام الهي را با جانش آميخته مي ديد
و نوايي خدايي بر پيکره زميني اش حکم مي راند.صداقت کلامش،شهامت و مرامش او را شهره عالميان نموده بود و خداوند خلق را به خاطر اين هديه به سپاس خود مأمور ساخته بود که خلايق سجده کنيد بر من به شکرانه کن فيکوني ديگر.
روح الله آمد با دستاني سبز،آمد تا پاسدار شريعت احمدي گردد و شاهد بي رياي مهد سرمدي، آمد تا هويت ايراني را در ملازمه اي بي بديل دوباره جان بخشد و گل هاي خزيده به خارهاي بي کسي را طراوتي ديگر نثار نمايد.سينه بي کينه اش سيناي سروها بود و دستانش جاده بي انتهاي ايثار.در ميدان عمل آفاق آبي انديشه اش را هويدا ساخت و به گاه کلام دستان سبزش را بر سر امتش کشاند.
آن روزها روح الله مستانه فرهاد شد و بر جان و دل شيرين ها نشست.در دام عاشقي مجنون گشت و بر سرير تعبد همدم ليلي پرگشود.در انزواي سينه ها ،خلوت آيينه ها را طلب نمود و ترجمان غربت را بر دردمند سينه عاشقان باراند.از عمق وجود در زيبايي حضور سجود،به گاه نيمه شب ،اشک را به وجود آورد و وجود اشک خود موجودي گشت بر پاکي و صداقت روح الله تا بنماياند که رمز سکوتي دارد،که او هم نيمه شبها ملکوتي دارد و آن شب که دل روح الله پر زد،ملکوتيان بي خويش و بيقرار بر سر دار گشتند و انا الحق او را از پس پرده هاي پندار شنيدند،آنگاه که حنجره خونينش فرياد برآورد که
آن روزها،آنگاه که بانگ جرس از لامکان انعکاس يافت،ساربان مردمان را به همراهي کاروان فراخواند.کارواني که به سوي بهشت ره مي گشود،کارواني که وسعت کوير را مأمن غزالان بيقرارش ساخته بود تا آنان را به مينوي خداوندي برساند.ساربان ققنوس صفتان را برد تا در آتش عشق پروردگارشان بسوزند و خاکستر شوند و بار ديگر در باغي جنتي متولد گردند.ساربان آنان را آنچنان ساخت که حلاج وار بر سر دار گردند و بي پروا خدا خدا بگويند.ساربان خود شاهد بود بر درد آن سرمستان صهباي عشق،خود سوز آهشان را حس کرده بود،خود سرشک ديدگانشان را لمس کرده بود.يک ساربان بود و يک کاروان. کارواني به نام شهدا و سارباني به نام خميني.