وامروزتواي منتظر!بايدآنچنان عاشق وشيدا باشي بروحدانيت ِاميد ِبي همتايت که کثرتِ اشتياق، تو را بي تاب لحظه هاي وصال نمايد.پروانه اي باشي بر گرد شمع هستي،بال بيفکني و پر بسوزاني تا نيست شوي به پاي عشق خويش.غريب غروب باشي وفقط بر رواق ناز او نياز کني.خسته دل ِتشنه باشي وکام عاشق خود را به سوي آسمان ِاز گوهر سرشار به نوشيدن جرعه شرابي باز کني.تو بايد معاشر گلبرگهاي ياس و مصاحب گنجشک هاي شاد باشي ومستانه عطرسرخ ِعشق را به بوييدني از سرانگشتان ِ نحيف ِنسيم ِ رهگذر بر جان بيفشاني.مي بايست نگاهت را آويخته بر روياي بالهاي سپيد به غبار طلايي خورشيد بياويزي.مستانه در عمق لحظه ها غرق شوي ودر راهي باريک بر افقي تاريک منشوروار پيش روي
تنهايي اگر به سان انزوا در حراء باشد به طنين نغمه ((اقرا)) شنيدني است.انعکاس آفتابي به مدد محو شدن در آفاق آبي بس ديدني است و شيدايي چون در آيينه توکل بر ذات توسل نقش بندد پرستيدني است و انسان اين شقايق عاشق خسته از فراق فردوس برين سر ملک بودن خود را در فلک مي جويد.پيوسته آه مي کشد .قاصد مشعر خون مي گردد .بر غربت بقيع صلايي ديگر مي زند و نيست مي گردد از براي هست. و منتظر اين شيداي بزرگ چه زيبا محو مي شود در حيراني عرياني کالبد عشق.روحش خرامان در الواح تکليم پر مي کشد و عاشقي را بر سرزمين هاي نور به جستجو مي نشيند وچه صدايي عاشق تر و غريب تر از صداي بقيع.بقيعي که راز ميهماني خويش بر گوشهاي نامحرم نگفت.بقيعي که سر جوشش چشمه هاي صبوح برجانهاي قرار نسفت که براي شنيدن حرف دل بقيع بايد بيقرار باشي و از خود بي خود شده باشي.و امام ما آن صادق عرفاني آن زاهد سلماني چه عاشقانه به سيناي تعليم بر باغ احساس گلبرگ ياس مي چيند!چه عارفانه خنده ياس را بر تبسم احساس ميهمان ميکند!چه شجاعانه ميعاد ازل را در طلوع ابد نقش خون مي کشد !و چه شاهدانه گواه عاشق صادق مي گردد بر نغمه سازي دو چشم الهام يافته خويش.
کهکشان اشک در گشوده شدن چشم شقايق ظهور مي يابد .دردانه قطرات عاشقي به واقعه ديدار پروانه در چشمان نرگسي شقايق حلقه مي زند .قاصدک دربدر کوي دلدادگي نويد ميلاد لاله را در گوش آلاله نجوا مي کند .خواب ارغوان به فصل رويش لحظه ها گونه شب بوترين گلبوته را مي بوسد و شقايق آن گل عاشق متولد مي گردد. گل خودروي کوير به عرصه غربت سراي عالم سفير آواز مي گردد و منتظران را ندا مي دهد. منتظر در شب عاشقي چنان شمعي دل افروزانه مي سوزد .گرمي نگاه عاشقانه اش خبر از گرماي وجودش مي دهد. مقيم حلقه شمع به لرزش شعله اش دلهاي پروانگان کويش را ديوانه خود مي کند ودر ره عاشقي ره مي پيمايد .و تو بايد بداني که عشق بر دل حلول کردني است نه آموختني و اين درس خود نشان ديوانگي در کوي مستانگي است چرا که مستان مجبور نمي شوند که دوست بدارند که به حکم فطرت و به زعم غيرت دوست مي دارند . آنچنان زيبا بر کانون محبت عشق مي ورزند که خود مکنون سرشک کاينات مي گردند.اينان در شب سرگشتگي در رکاب نقره فام ماه هادي مردمان خسته ابن السبيل مي گردند. و ...فرهاد صفت تيشه بر ريشه کافران راه عشق مي کوبند و بر سر کوي شيرينشان جان مي دهند.نالان ني لبک ها در نفير ني مستانه مي نالند و مثنوي غربت را به هر تار دستگاهش مي نوازند.زخمه بر چنگ مي زنند و ترانه اشتياق مي خوانند.زنگار ياس از دل مي زدايند و به اشک فراق قلب اشتياق شستشو مي دهند وهمچون ابوذر به پاکي زهد سلمان در ره دين احمد به سمت نهايت سرمد پر مي گشايند
اي چشم به راه! تو مسافر سرزمين مهتابي. قلب مسافر سرزمين مهتاب به نبض آهنگ شقايق مي تپد و دمش به تفريح ذات ممد حيات مي گردد. قتيل مقتل مهر است و در زير لواي دل بر ستيغ رفعت سحر ره مي پيمايد.و افلاک چه عاشقانه بر جريده خاک سر مي سايد:آنگاه که نسيم، شميم نواي دل نواز مناجات تو را به ارمغان مي برد درآن دم که مي سرايي :الها ! آنهنگام که غفلت ظلمت فزاي اوهام بر من رو مي کند سمند بيداري را مرکب من گردان.الها!به آن لحظه که خاکيان در هجوم تاريکي شب شب زده مي گردند مرا شب شکن کن.در سينه دشت شقايق ايمانم را در بند گشودن حقايق اسير گردان.الها!آهنگ ترانه هايي را در دلم طنين انداز کن که تنها تو را بسرايند و تنها از تو سخن بگويند .الها!جوشني از آفتاب بر تنم بپوشان تا در طوفان سايه ها وتيرگيها تجلي گاه خنده سپيده دمان گردم.الها!آمده ام تا عنان گريه از کف رها کنم و درنيمه شبي غوطه ور بر آبهاي فطرت عصاره حياتم اشک را جستجو کنم پس بر من آن رمز سکوت را در اين ملکوت عطا کن. اي طراح ازل!سکوت سکوت سکوت گمنامي و غريبي را بر من فرو بار که تشنه آنم
هميشه در گذر اسب خيال ازذهنم به ياد اين جمله خودم مي افتم که يه روز گفتم:مي گويند قلب کوير به وسعتي ناديدني دامن گسترده مي گويند قلب کوير بر جان آسمان گره خورده تو بينديش که خدا درآبي پاک آسمان باشد پس خدا در کوير ديدني تر است .(در يکي از دست نوشته هام پيداش کردم)حالا مي فهمم چرا ما فرزندان کوير خدا رو بيشتر مي شناسيم.کويري بودن ما باعث شده که قدر چشمه جوشان وجود امام رو بيشتر بدونيم وجود پاکي که تا هميشه تاريخ ما رو تشنه خودش کرده .امامان دلبرند وامام غايب دلبرتر.